آغازی که پایانش آغازه یک پایان بود یا پایانی که آغازش پایان یک آغاز بود یا حالا هرچی

سلام بر همگی !! خوفید؟ سلومتید؟!! تعجب کردی؟ خودمما ! مریمم !

اول از نماز روزتون قبول !! ما رو هم موقع افطار دعا کنید ... محتاجیم به دعا !

اومدم !! دست پر !! انگار وضع وب خیلی عوض شده !! من برای اینکه یادی از دوران گذشته بشه !! یه مطلب منقلب کننده واستو نمی ذارم !!

اینو داشته باش فعلا !!

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

پسرک

پسرک

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣٥ سنت
پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:

براى من یک بستنی بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود !

حال کردی مگه نه ؟

حالا اینو داشته باش !!

 

!

..!

?

1

2

3

12

32

حالا یه داستان !!

سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد .
بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت سیندرلا پارکت ها رو طی کشیدی؟ سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی ؟
سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسایده ، و بلند می گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) .
خلاصه الهی بمیرم برای این دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا نبود . .... القصه ، یه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشی زیر دلش زده بود ، خر شد و تصمیم گرفت که ازدواج کنه . رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن می خوام ..... مامانش : تو غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه زن گرفتنت چیه؟.........
شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پیر پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم .....
مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی مزدوج شی؟ .......
شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می میرم ......
مامانش : من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم .
خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده و امروزی براش گیر بیاره. یه روز مامانش گفت : کوچولوی عزیز مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگیرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اینکه مهریه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟
روز مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند . زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه میمون ، اما سیندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود یه تیکه ماه ، اصلا" ماه کیلویی چنده ، شده بود ونوس شایدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبیه چی شده بود ) .
صغرا خانم حسود چشم در اومده سیندرلا رو با خودش نبرد ، سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ نوشید و آه کشید و اشک ریخت . یهو دید یه فرشته ی تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد .... سیندرلا گفت : سلام....... فرشته : گیریم علیک . حالا آبغوره می گیری واسه من ؟ ...... سیندرلا : نه واسه خودم می گیرم .......فرشته : بیجا می کنی ، پاشو ببینم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سیندرلا : چشم میرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سیندرلا پا شد ، می خواست راه بیفته . زنگ زد به آژانس ، ولی آژانس ماشین نداشت . زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود . زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا موتور دارید؟ یارو گفت : نه نداریم. سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟
فرشته گفت : ای به خشکی شانس ، یه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبیا ببینم چه مرگته !!!! بلاخره یه خاکی تو سرمون می ریزیم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدوحلوایی بود ، فرشته گفت بیا سوار این شو برو ، سیندرلا گفت : این بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم . فرشته گفت : خوب پس بیا سوار من شو !!! سیندرلا گفت : یه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟ .... فرشته : بعله می خوره .....سیندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس و گفت : یالا یالا تبدیل شو به پرشیا. بیچاره آناناس که ضربه مغزی شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای.
فرشته به سیندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟....... سیندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟..... سیندرلا : شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم......
فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار نشسته بود و داشت با افسوس به پرشیا نگاه می کرد .
سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه ، مثل پسرای امروزی . سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی نمیرم.....فرشته : چرا نمیری؟........ سیندرلا : آبروم می ره.......
فرشته : همینه که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات بیارم ....... سیندرلا : پس حداقل به این گاگول بگو یه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه. وقتی رسیدند اونجا دیدیند وای چه خبره !!!!!
شکیرا اومده بود اونجا داشت آواز می خوند ، جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد . زری و پری هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره صغرا خانم از بی شوهری کپک زده بود ) خلاصه تو این هاگیر واگیر شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش شد .
سیندرلا هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ی ملوسم منو می گیری ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سیندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالی که چشماش از خوش حالی برق می زد گفت : آره می گیرمت ، من همیشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 37 باشه.
خلاصه عزیزان من شاهزاده سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت : ای ملت همیشه آن لاین ، من و سیندرلا می خواهیم با هم ازدواج کنیم ، به هیچ خری هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم یک صدا خوندند : گل به سر عروس یالا ... داماد و ببوس یالا ...
سیندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری و صغرا خانم ، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنیا آوردند.

واه واه واه واه !! هی می گم این جامعه داره فساد کشیده می شه هی این عسل می گه نه !!

آرایشگاه اختصاصی ساسی منکن !

14

آخریم یه تیریپ از مهر مادری !!برو حالشو ببر !!

یک عکس هم از مهر مادری !!

مادر

خب دیگه زیادیتون می شه !!

کاری باری؟ !

نداری؟

خب نداشته باش !

بای

یالا یالا پاشو..بیا پای پی سی..اگه نیای میام به زوور میارمت !!

سسلاااااااااااااااااام من باز دوباره اومدم میدونم الان مریم کلمو می کنه که چرا هی میام به اول آپش مطلب اضافه می کنم

برو بچ دیروز(یک شنبه ۱۰/۳/۸۸) تولد نهال جوووووونم بود

اوووووووووووووووووووووووووووووووووووو

پسرا دستتتت  تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

دخترا رقص

پسراااا صدا دستا نمیاد

 خلاصه این نهال یه کم خسیسه زورش امد همه دوستاشو خبر کنه  و یه جشن بگیره اما من به جای اون این کارو می کنم

نهال از همین جا هم به تو هم به کسانی که دیروز تولدشون بود تبریک می گم

این بوس هم کادوت زیادتم هست بچه پروووووو یه کیکم نگرفته

اینم کیکی که من گرفتم نهااال شمع مارو فوت کن تا ۱۰۰ سال زنده باشی

تولدت مبارك گل نازم                      تولدت مبارك گل نازم                  

 

 

                                  

                                         نهال جونم تولدت مبارک

                                    امید وارم ۲۰۰۰۰ سال زنده باشی

                                                                                              

 

سسسلااااااام من عسلم می خوا ستم

به دوستان یه وبلاگ معرفی کنم به این وبلاگ حتما سر بزنید

 www.kaviryooz.blogfa.com/

بای جیگیلیااااااااااااا

به به !!! سلام...خوفید؟مریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم باز می گردد..اوه اوه اوه..بابا دلمون گرفت بس که مطالب غمگین خوندیم..دلمون پوسید..

راستی با امتحانا چطورین؟تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comمن خلم که پاشدم اومدم نت...!!! خب دیگه چه خبرا؟

وای نمی دونم چرا نوشتنم نمیاد...حالا یه چند تا مطلب می ذارم حتما بخونین...یه کم بخندین در دوران شوم امتحانات..!!!بخند..بچه..بخند!

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه(!!!) نمیتونم ببینمت

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد

مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت............................................. !!

این خیلی جالبه من که خیلی خوشم اومد خصوصا قسمت پسراش !

ممکنه خونده باشین تا حالا اگه نخوندین بخونین نخوندین هم به درک مهم نیست !!!  

24 ساعت از زندگی دخترا


5صبح: دیدن رویای شاهزاده سوار بر اسب در خواب…..
6 صبح: در اثر شکست عشقی که در خواب از طرف شاهزاده می خوره از خواب می پره .
7صبح: شروع می کنه به آماده شدن . آخه ساعت 12 ظهر کلاس داره!!!!!!!!
8 صبح: پس از خوردن صبحانه مفصل (علی رغم 18 کیلو اضافه وزن) شروع می کنه به جمع آوری وسایل مورد نیاز: جوراب و مانتو و کیف و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و...
9صبح: آغاز عملیات حساس زیر سازی بر روی صورت (جهت آرایش)
10 صبح: عملیات زیرسازی و صافکاری و نقاشی همچنان با جدیت ادامه دارد .
11 صبح: عملیات آرایش و نقاشی و لنز کاری و فیشیل و فوشول با موفقیت به پایان می رسد و پس از اینکه دختر خودش رو به مدت نیم ساعت از زوایای مختلف در آیینه بررسی کرد و مامان جون 19 تا عکس از زوایای مختلف ازش گرفت، به امید خدا به سمت دانشگاه میره .
12 ظهر: کلاس شروع شده و دختره وارد کلاس میشه تا یه جای خوب برا خودش بگیره . ( جای خوب تعابیر مختلفی داره . مثلا صندلی بغل دستی پولدارترین پسر دانشگاه - صندلی فیس تو فیس با استاد: در صورتی که استاد کم سن و سال و مجرد باشد و … )
1 ظهر: وسط کلاس موبایل دختر می زنگه و دختر با عجله از کلاس خارج میشه تا جواب منیژه جون رو بده. و منیژه جون بعد از 1.5 ساعت که قضیه خاستگاری دیشبش رو + قضیه شکست عشقی دوست مشترکشون رو براش تعریف کرد گوشی رو قطع می کنه. اما دیگه کلاس تموم شده .
2 ظهر: کلاس تموم شده و دختر مجبوره از یکی از پسرای کلاس جزوه بگیره. توجه داشته باشین دختر نباید از دخترا جزوه بگیره. آخه جزوه دخترا کامل نیست!!!!!!!!!!!
3 ظهر: دختر همچنان در جستجوی کیس مناسب جهت دریافت جزوه!!!!!
4عصر: دختر نا امید در حرکت به سمت خانه.
5 عصر: یکدفعه ماشین همون پسر پولداره که جزوه هاشم خیلی کامله جلوی پای دختره ترمز می کنه و ازش می خواد که برسونتش.
6 عصر: دختر به همراه شاهزاده رویاهاش در کافی شاپ گل زنبق!!! میز دوم. به صرف سیرابی گلاسه.
7 عصر: دختر دیگه باید بره خونه و پسر تا دم خونه می رسونتش.
8 غروب: دختر در حال پیاده شدن از ماشین اون پسره: راستی ببخشید جزوه تون کامله؟؟؟ امروز انقدر از عشق سخن گفتی مجالی برای تبادل جزوه نموند. و جزوه رو از پسر می گیره.
9 شب: دختر در حال چیدن میز شام در خانه سه تا ظرف چینی گل سرخی جهیزیه مامانش رو میشکونه (از عواقب عاشقی)
10شب: دختر در حال تفکر به اینکه ماه عسل با اون پسره کجا برن ؟؟!!؟!؟!؟!؟!
2شب: دختر داره خواب میبینه رفته ماه عسل.

 ۵ صبح: دختره بیدار میشه و میبینه اون پسره sms داده که: برای نامزدم کلی از تو تعریف کردم. خیلی دوست داره امروز با من بیاد دانشگاه ببینتت!!! و امروز دختر باید کمی زودتر به دانشگاه برود. شاید جای مناسب تری در کلاس نصیبش شد!!!!!!!!!!!!!


24 ساعت از زندگی پسرا!؟

8 صبح: تو رخت خواب…..
 9 صبح: یکم وول میخوره  یه لنگه از پاشو از زیر پتو میده بیرون کفش های مارک دارش هنوز پاشه از پارتی دیشب اومده زحمت در آوردنشم نکشیده….

10 صبح: مامان در و باز میکنه میبینه پسرش خوابه(الهی مادر فدات شه بچه ام تا صبح خونه دوستش کارای پایان نامه اش رو میدیده گناه داره صداش نکنم یکم دیگه بخوابه!)
11 صبح : از جا میپره سمت دستشویی………….(اگه نه که باز خوابه)
12 صبح یا ظهر: موبایلشو میبینه 99 تا میس کال  199 تا اس ام اس سرش گیج میره سونیا - رزا- سارا-بهناز -نازی-ژیلا- الناز- بیتا و………اقدس و شوکت هم آخریاشن اوه باز زنگ میخوره؟ سایلنت بهترین راه حله!میشه یه ساعت دیگه هم خوابید!
1 ظهر: مامان اومد دم در باز خوابه؟ پسر گلم  علی جان بیدار شو مادر لنگه ظهر پاشو ضعف می کنیا! خوشگلم مامانت قوربونه ابروهای شمشیریت بره ….علی جاااااان عللللللللللللی (پتو رو میکشه)….ا…مامان!! بزار بخوابم  پاشو دیگه پرتش میکنه
2 ظهر:ماماااااااااااااان …..ناهار
3 ظهر:مامااااان جورابام کو؟
4عصر: مامااااااااااان ….سوییچ؟؟
5 عصر: اولین اتو…(مسافرکشی صلواتی پسرا بیشتر برا ثوابش این عمل انسان دوستانه رو انجام میدن)
6 عصر:به دستور مامان میره دنبال آبجی کوچیکه کلاس زبان البته این کار هم فقط از روی علاقه به خواهر انجام میده نه برای دید زنیتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com چشم ها مثل چراغ پلیس میگرده که کسی از قلم نیوفته البته این کار هم برای نظارت وحس انسان دوستی انجام میده و فقط کافیه یک پسر 10 ساله بیاد بیرون از کلاس خواهر پشت کنکوریشو خفه میکنه که ..آره کلاس مختلطهتو هم این همه کلاس حتما باید بیای اینجا! حالا باشه خونه حسابتو میرسمتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com به لیدا بگو بیاد برسونیمش دیر وقته زشته..(داداش آخه اون که خونه اش 2ساعت با ما فاصله است….امان از این خواهر ها که درد برادراشونو نمی فهمن نمی دونن برادر ضون بیچاره کمک و امداد…)
7 عصر: لیدا خانم شما تشنه تون نیست آبجی؟ تو چی؟ با یه آب زرشک چطورین؟
(زود خودش میخوره دوتا هم میاره میده به خواهرش و لیدا جون سریع راه میوفته یه ترمز شدید که لیدا جان نیازمند به دستمال کاغذی علی آقا هم که نقشه اش گرفت دستمال حاوی شماره موبایل رو تقدیم میکنه ….)با یه عالمه شرمندگی لیدا که خشکش زده ترجیح میده با مانتوش پاک کنه …
8 غروب: دم خونه لیدا و لحظه فراق ….چه زود دیر می شود….!!!
9 شب: آقا این خانم برسونین به این آدرس با آژانس خواهرو پیچوند…..
10شب: یه مهمونی کوچیک طرفای کامرانیه حیلی خلوت فقط از دور شبیه تظاهرات میمونه…
2شب:مادر کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت …. چقدر برای پایان نامه ات زحمت میکشی دیگه جون نمونده برات بیا یه لقمه غذا بخور جون بگیری؟ نه مامان خسته ام با لباس تو رختخواب ولو میشه (مادر: الهی مادرت بمیره باز بی غذا خوابید خدا لعنت کنه هر چی دانشگاه بچه های مردم اسیرن برا یه درس هر شب تحقیق!!!)

 هر هر هر ! بخند بچه ضایع نشه !

 

و امممممممماااااااااااااااا !! مواد لازم برای تهیه ی یک وبلاگ عاشقانه ! تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

ـ موجود عاشق:پسر یا دختر یا دوجنسی تفاوت چندانی ندارد,مهم این است که یا دلی داده باشد یا دلی را ستانده باشد.

ـ عشق:گزینه مورد نظر باید بسیار قوی و جانگداز باشد و از عشق های ضعیفی مثل عشق های موجود در چت و خیابان و عشق به همسر,مطالب قوی بیرون نمی آید.

ـ قالب وبلاگ:بهترین آن,قالبی است که قلب از سر و روی آن ببارد.مهم نیست که شما بتوانید مطالب وبلاگ را بخوانید,مهم این است که قلب در سایز های مختلف را نظاره کنید.در بعضی موارد,آماتورها از قالبهای دیگری مثل گل(به صورت خاص گل رز)و رنگهای صورتی نیز استفاده می کنند.دختر بچه ای با موهای طلایی,دامنی تا زانو و شاخه گل یا قلبی در دست,جزیی لاینفک از قالب وبلاگ می باشد.

ـ مطالب عاشقانه:هر گونه نوشته ای که کلمه عشق در گوشه ای از آن گنجانده شده باشد.نمونه ها را با هم مرور می کنیم:

نمونه اول:مطالب آه در بیار

گفتم دوست دارم,نگاهی بهم کرد و گفت چند تا؟دستام را آوردم بالا و تمام انگشتهای دستام را بهش نشان دادم اما اون کف دستم را نگاه کرد که خالی بود!!!

کهنه فروش داد می زد:چراغ شکسته می خریم,کفشای پاره می خریم,بی اختیار داد زدم:قلب شکسته چطور,آن را هم می خری؟!!!

ازم پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو؟منم مکثی کردمو گفتم زندگیمو. . . ! اونم قهر کرد و رفت ، آخه نمیدونست که همه زندگیمه!!!

نمونه دوم:(+۱۸)مطالب بی ناموسی

دوست دارم سپیده دم با بوسه بیدارم کنی

دوست دارم سر بذارم روی شونه هات خوابم کنی

بییییپ بیییپ بییییپ لبت بیییپ بیییپ

بییییپ بیییپ بیییپ لبم بیییپ بیییپ

نمونه سوم:نام بردن از معجزات عشق

می گویند شیشه ها احساس ندارند,اما وقتی روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم:دوست دارم,آرام گریست!!

می گویند شقایق ها نمی میرند,تا مرگ شقایق ها دوست دارم!!

نمونه چهارم:فنا شدن در راه عشق

اگر تو دنیا می توانستم چیز دیگه ای باشم,می خواستم اشک تو باشم,که تو چشمات متولد بشم,روی گونه هات زندگی کنم و روی لبهات بمیرم!

نمونه پنجم:

تاکید عجیب و غریب بر روی جملاتی مانند عشق از یک نگاه آغاز شد,عشق فرمانده همه احساسات است و.....

نمونه ششم:جملات پند آمیز

راستی بچه ها,عشقتون پاک باشه!(در مایه های شبها,مسواک یادتون نره)

عاشق آن نیست که زند لاف محبت

مرد آن است که لب بندد و بازو گشاید

نمونه هفتم:خیانت

دلواپس و بی تابم                                    باز امشب هم بیدارم

ازت خبر ندارم                                         تا خود صبح بیدارم

 حس خوبی ندارم                                چشام همش به ساعته

می پرسم این چه حسیه                          یکی میگه خیانته

پ.ن:به هیچ عنوان خواننده این شعر م.چ نمی باشد و امکان ندارد که این ترانه در فیلم ع.س (با بازی ب.ر و آن عنصر معدوم الحال فرار کرده به خارج گ.ف )خوانده شده باشد.

نمونه هشتم:مطالب طنز

این روزها عاشق ها به جای شعر حافظ,برای همدیگر ساسی مانکن می خوانند!

ـ عکس:

.قلب در حالتهای مختلف:قلب عادی,قلب تیر خورده,قلب خونی,قلب تپنده,قلب زیر پا له شده,قلب از سینه در آورده شده.....

.دختر در حالتهای مختلف:دختر گریان,دختر لب ساحل,دختر چشم به راه,دختر چسبیده به پنجره...

.آغوش:آغوش باز,آغوش بسته

.چشم:چشم ریمیل زده,چشم منتظر,چشم نگران,چشم اشک ریزان...

_موزیک پس زمینه

تجربه ثابت کرده است که خواننده هایی مانند کامران و هومن,محسن یگانه,محسن چاووشی به خوبی قادر به سرازیر کردن اشک خواننده وبلاگ می باشند.

ـ فال حافظ

نکته جالب این جاست که تمامی فالها به عشق و عاشقی ختم می شود!

_مرحله نهایی

هم اکنون نوبت برداشت محصول می باشد.شما باید به وبلاگهای دیگر سر زده و با گفتن وبلاگ خوبی داری,به وبلاگ ما هم سر بزن,فرد مورد نظر را به خواندن وبلاگ عاشقانه خود تشویق کنید.

و اما حالا نظر شما را به یک خبر دلخراش جلب مینماییم !!!!!

 یك جوان یاسوجی به خاطر علاقه به «سوسانو» هنرپیشه زن سریال جومونگ و مخالفت پدرش برای ازدواج با این زن ، اقدام به خودكشی كرد!!!!به گزارش دنانیوز، این جوان كه پس از تماشای سریال جومونگ بشدت به سوسانو علاقه‌مند شده بود و قصد ازدواج با او را داشت، هنگامی كه خانواده‌اش را از این تصمیم مطلع كرد، با مخالفت آنها روبه‌رو شد. جوان یاسوجی از پدرش خواست تا با فروش گوسفندانش هزینه سفر وی به كشور كره و یافتن سوسانو را تامین كند(!!!) و زمانی كه متوجه شد خانواده‌اش حاضر به فروش گوسفندان نیستند، با خوردن قرص اقدام به خودكشی كرد.  به دنبال این ماجرا، والدین جوان عاشق پیشه او را به بیمارستان منتقل كردند و با تلاش پزشكان، او از مرگ حتمی نجات یافت. پدر این جوان در ارتباط با این موضوع گفت: پسرم تصور می‌كرد براحتی می‌تواند به كشور كره سفر و با هنرپیشه زن این سریال ازدواج كند و زمانی كه به وی گفتم مبلغ فروش كل گوسفندان كه تمام دارایی من است كمتر از یك میلیون تومان است، او نیز در اقدامی عجیب دست به خودكشی زد و اگر كمی دیر به بیمارستان می‌رسید،‌ به طور حتم جان خود را از دست می‌داد.  آخرین خبرها از وضعیت جسمانی جوان یاسوجی حاكی است كه حال وی رو به بهبود است و از مرگ حتمی نجات یافته است.

 

پ.ن ۱ : عسکا رو دیگه نمیزارم چون خیلی زیاد میشه ممکنه بگه حجمش زیاده ثبت نکنه !

پ.ن ۲ : فک کنم تو عمرم آپ به این طولانی نکرده بودم

کاری که ندارین البته !!! می دونم الان دلت درد گرفته از خنده..اشکال نداره ما اینیم دیگر !!

بابای

 تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوجه!!

تمامی دوستان عزیز لطفا گوش کنید:

من مریمم...که این آپو کردم..ما دوتا نویسند هایم...از طرز آپ هامونم تقزیبا مشخصه من بیشتر اوقات(نه تمام اوقات)طنز آپ می کنم...!!منو عسل دوستیم..لطفا مارو اشتباه نگیریددر ضمن باخت منچستر یونایتد رو به تمامی افرادی که تو این وب میانو نمیان تسلیت می گم...غم آخرتون باشه!!

بای

جیگرم با جیگرت دوتا می شه،جیگرتو موش نخوره،جیگرم تنها بشه!!

سیلام!!! خوفین؟خوشین؟چه خفرا؟!!! من که بشدتم توپم..الان به همرا عسل و چند تا از بروبکس از بیرون میایم..خفن حال داد!!!جاتون سبز!!!

حالا من امروز یه خاطره براتون تعریف می کنم...!!!!

چندوقت پیش روی یه کاغذ یه حدیث نوشته بودن زدن دیوار مدرسه! حدیث از پیامبر بود. این بود که آدم اگه فلان کار رو نکنه تهی و ناامید میشه! آقا ما اینو دیدیم...زنگ بعدش یکی از بچه ها زیر تهی ش خط کشیده بود... اومدیم بریم خونه دیدیم زیر تهی نوشتن 2afm!  فرداش من فنگ انداختم یکی از دوستام رفت دور تهی با ماژیک یه قلب قرمز کشید! در این لحظه بود که جریان این حدیث تو مدرسه ترکید! زنگ بعد یکی از بچه ها زیر 2afm نوشت هیچکس و پیشرو و 012! این ها رو نوشتن همان و با خبر شدن دفتر همان و برداشتن حدیث از دیوار همان!! این بار وقتی اومدیم بریم خونه دیدم هرکی از کنار جای اون کاغذ مرحوم رد میشه میگه ااا حدیث تهی رو از دیوار کندن!!!

وااییی خدا! نمی دونی چقدر قیافه ت خنده دار شده! باور کن! من از اینجا که نگاه می کنم از پشت همین مانیتور می بینم که دلت به همین ۲ روز تعطیلی خوشه!  با آرزوی قبولی آرزوهای شما درباره ی علیل و ذلیل شدن دبیرها (بلا به دور) برای ایجاد یک روز بیکاری یا لقو یک امتحان بریم سراغ مکانیزم شادسازی دل شما ! می دونم چند وقته اپ نکردم مواد بهتون نرسیده...الان همه سرنگ به دست منتظرین! دیگه منتظرتون نمی ذارم!

راستی قبل از گذاشتم آپم خدمتتون عارض می شم که ببینین وجود دو شخصیت در نویسندگان وبلاگ اصلا چیز عجیبی نیست که بعضیاتون می گیی ما گیج می شیم!!ببینیم الان منو نیگاه کنین!! من مریمم سمت راست..اینم عسله..سمته چپ..حالا چشماتونو ببندین!!آفرین...حالا باز کن...حالا مریم کدوم وره؟

خب می بینم که دارین از این تعطیلات لذت می برین!اما اینجا یه نکته وجود داره..اینکه وقتی بریم مدرسه معلما پدرمونو در میارن...تا به غلط کردن بیافتیم..در این زمان در حالت برای ما دانش آموزان بیچاره بوجود میاد:

.....اينكه سرشو بكوبه به نزديكترين ديوار؟! (متاسفانه اسمايل "سرشو بكوبه به نزديكترين ديوار" پيدا نكرديم، به جاش واستون گاو گذاشتيم حالشو ببرين!)

.....اينكه دهنشو باز كنه و زمين و زمان رو مورد عنايت يه فقره "سرويس اساسى" قرار بده؟!

.....اينكه خودكشي كنه؟!

......اينكه متنبه بشه و توبه كنه، برنامه ريزى تحصيلي كنه؟!

.....روانى بشه بيفته گوشه تيمارستان؟!

.....يا شايدم زير فشار اين همه مشكل له بشه؟! (واقعا هم چه فشارى وارد مى كنه به آم يه هفته تعطيلى!)

اما نه عزيزان من، ماجرا ساده تر از اين حرفاست. (اوه مامانم اينا!!) در اين حالت اين آدم دچار "اختلال خواب" ميشه! به صورتى كه ساعت ۳ بعد نصفه شب ميشينه  چرت و پرت مى نويسه در حالى كه بايد مثل بچه آدم (بلانسبت البته) مطالعاتشو خونده باشه، مسواكشو زده باشه و كپه شو گذاشته باشه خبر مرگش!!!!

حالا یه چند تا جک بخونین دلتون شاد شه:!!

به حیف نون یه اتوبوس می دن می گن اینو پارکش کن. می ره صندلی هاشو درمیاره به جاش درخت می کاره!

غضنفر میره مکه سرش تو حجرالسود گیر میکنه, میترسه میگه: خدایا منو نخور!

به غضنفر مي گن از چه لبي خوشت مياد ؟ ميگه از لب جوب

 تركه ميره امام رضا احساساتي ميشه ميگه:‌ امام علي قربون لب تشنت برم پس كي ظهور ميكني؟!

خب دیگه زیادیتون میشه من دیگه برم کم کم آماده شم..داریم به لحظات ملکوتی شروع جومونگ نزدیک میشیم!

ما چوخلصیم!

بابای

وای همونی که خیلی نایسه عمرا سر کوچه وایسه!!!!

سلام دوستان..!!!!!خوفید؟ من بالاخره اومدم..!!!!خوش اومدم...می دونم از برگشتنم خیلی خوشحالی....حالا رفتنم یه داستان طولانی داره..که بماند فضولی نکن..حوصله ندارم توضیح بدم!!

خوب... دماغتون چاقه؟؟؟ خره! نه اینکه دماغت چاق باشه... یعنی میگم مثله من باشی... من مریض که نه بیمار شدم (رجوع شود به فیلم دایره ی زنگی!!!!)! خلاصه حالم خیلی عوضی بود

حالا خودمو معرفی می کنم:

خب من اسمم مریمه...از اسم وبلاگ معلومه!!! ۱۵ سالمه....سمپادی هستم!!!! علاقه ی زیادی به موسیقیو شنا دارم!!! درس زبان و زیست رو هم خیلی دوست دارم!!!!(عشق معلم زبانمونم) از ماکارونی و لازانیا خوشم میاد...البته هر غذایی باشه تعارف نمی کنمالبته از آبگوشت متنفرم

متولد خرداد ما ه هستم...خردادیا بسیار انسان های تیزهوش ،متفکر،حسابگر،همه فن حریفو خلاصه هر چی که من بگم کم گفتم هستن.

خب حالا من باید با شما آشنا بشم...اول از همه می خوام یک معما مطرح کنم تا ببینم آیکیوتون در چه حده!!!

یه توپ دارم قلقلیه، زرد و سفید و آبیه، سرویس می زنیم هوا می ره، نمی دونی تا کجا میره!! من این توپو نداشتم، تو باشگاه اسم نوشتم، بابام بهم هدیه داد، یه توپ قلقلی داد!

X = نوع توپ

حالا در اینجا من سه نکته اعلام می کنم:

اول اینکه مجهول را بیابید!!!!
دوم اینکه من یه سوال ذهنم رو مشغول کرده که سراینده ی شعر شاهکار توپ قلقلی (!) مشکل بزرگ در شعر رو چطوری انقدر ساده رها کرده تا ما نسل به نسل این کلمات اشتباه را بازخوانی کنیم! (اوههوووو) ببین شاعر میگه من این توپو نداشتم مشقامو خوب نوشتم... که با توجه به این بیت هدیه باید کادوی کارنامه یا هدیه ی نمره ی 20 باشه! در صورتی که شاعر مصراع بعد اعلام می دارد که توپ مذکوره عیدی بوده است! حالا پیدا کنید پرتقال فروش را! هدیه (توپ قلقلی معروف) عیدی بوده یا کادوی نمره ی خوب؟! (این پارادوکس رو من تازه پیدا کردم! یاس حلش کن)
سوم اینکه زیاد این حرفا رو جدی نگیرید! شنبه امتحان ریاضی دارم... سرم یکمی خورده تو دیوار... قاطی کردم...

من نظر سنجی برای این پستو غیرفعال می کنم...نظراتتونو در پست پایینی بدین...

راستی عیدتونم مبارک باشه

 

آقا حالمون به هم خورد از این پیامک(فارسی را پاس بداریم)های لوس و بی مزه و تکراریه عید:
سلام. بی اجازت دفتر سفید ۳۶۵ برگت رو دادم به خدا...(ادامه نده حالم بد شد)
با آرزوی ۱۲ ماه شادی....(تا تهشو خوندم...اه اه اه...خز و خیل بازی...)
یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد...(خداییش ۴ نفر اینو واسم فرستادن!!)
دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزو می کنم(آفرین رویا(دوست صمیمیم) جان! این خوب بودآره دیگه...پارتی بازی می کنیم...رویا هرچی بگه گوهره (اوهو!))
گوشی برعکس کردن هم که دیگه لوس شده
بوی باران بوی سبزه بوی خاک...(شاخه های شسته باران خورده پاک...دیگه تا آخرش رو حفظم...)

خلاصه....این همه اس ام اس مزخرف و آف مزخرف برام فرستادن !!!

خب دیگه عزیزم کوفتی مرضی..دردی...چیزی نداری؟

ما چوخلصیم!!!

بای

پ.ن:این وب خصوصیه منه خواستین سر بزنین

www.maryam-73.blogfa.com

عشق

حیرت من وقتی به پایان می رسد که دیگر آسمانی بالای سرم نباشد.قلبم هنگامی از تپش باز می ایستد که دیگر تو روبرویم ننشسته باشی.دستهایم آنگاه از نوشتن باز می مانند که از دیدن چشمهایت محروم باشم.وقتی آسمان هست و تو هستی و چشمهایت همچنان مهمان لحظه های باشکوه خلوت من است، بهانه های زنده ماندن و زندگی کردن فراوانند.فراوان تر از قطره های باران بهاری.

   گاهی ابرهای کبود و سیاه راه را بر من می بندند و نمی گذارند دستم به خورشید برسد.گاهی پاهایم را توان راه رفتن نیست و هیچ جاده ای را همراه خود نمی بینم.گاهی همه جا دوزخ است، حتی کوچه باریکی که در آن به دنیا آمدم، حتی دفتری که دلتنگی هایم را به روی آن مشق می کنم.دلتنگی من وقتی به پایان می رسد که تو ای بهشت گمشده من از آسمان فرود آیی و اتاقم را از عطر عشقت پر کنی.

    دلتنگی من وقتی به شادی بدل می شود که از خودم جدا شوم و فرسنگها فاصله بگیرم و به تو برسم.تو همان بهشت گمشده ای که عطر هزاران گل را در خود پنهان داری.

                                          پس با من بمان ای بهشت گمشده من

                                                            فعلا با اجازه

پرواز،پيمودن آسمان است و به آن سوي باران رفتن. وراء را بوسيدن و به فرا رفتن. شکافتن هواي زندگي و کاويدن فضاي به چشم نيامدني. پرواز،خود را به باد وزان سپردن است و وزيدن.عبور اسن و ازدور به نظر رسيدن. پرواز، از بالا ديدن است و از پايين ديده شدن. گذشتن و گرفتار نشدن است است. دوست داشتن است و دل نبستن. پرواز،سبکبال بودن است و نداشتن. پرواز، ارتباط عميقي است با آنچه در عمق آسمان است. پرواز، کليد رهايي است...

و پرواز ،سکوت است و گاه فرياد کشيدن،سکوت است و گاهي فرياد کشيدن...

"
آره درسته؟.. همينه؟.. بازم برام تعريف کن... بهم بگو چه حالي داري.. يا به قولي.. احساست چيه الان؟ تا ما هم خودمون و براي ادامه ي اين پرواز آماده کنيم..."

سلام....

هر وقت نمیتونم حرفم و بزنم ، هر وقت اینقدر حرفام زیاده و میخوان از هم جلو بزننن  اونوقته که بازم تنها کلمه ای که میتونم به زبون بیارم همینه
...
همین...
فقط بگم سلام ای مهربونم... مهربون دورم..دور؟ تو که دور نیستی همین جایی مگه نه؟ همین جا و هر لحظه در کنارم... اما ...
میدونی که دیگه به رفتن جوره دیگه نگاه میکنم ..میدونم که این آگاهی رو تو بهم دادی .. این آرامش و تو تو قلبم گذاشتی..و گرنه.. یک لحظه هم دووم نمیووردم... میدونی که دیگه نمخوام حتی یه لحظه هم بیام اونجا که آدما به خیال خودشون وقتی به یاد عزیزاشون(؟) میوفتن پامیشن میان.. برام خیلی غریبه .. اصلا حس خوبی نیست .. چون من میدونم اونجا نیستی.. تو همین جا منتظر مایی... منتظری تا ما هم چوب خطمون پر بشه و بیایم... اما اینم میدونم که هنوز زوده چون هر لحظه که میگذره هر اتفاقی که میوفته میفهمم که هنوز از حقیقت زندگی هیچی نفهمیدم.. هنوز مونده تا برسم... ولی.. عزیزم.. مهربونم... همیشه به یادم... می دونی... من و و عشق ـ پاکم با هم یه قراری گذاشتیم دیشب...که:
"
وقتی هر دو مون بزرگ شدیم اندازه هم ، من قدده تو ،تو قدده من... اونوقت ... خیلی خوشبخت میشیم نه؟.."اونوقته که میتونیم دوتایی.. نه سه تایی.. یا شایدم چهار تایی بیایم پیشت... تا اون موقع منتظرمون میمونی؟... اما یه چیزیم بگم.. یه کمی میترسم هنوز.. راستش و بگم هنوز درک نکردم اما در حالم... کمکم کن..

ـ خانه کوچک من دور از خانه ی توست...
لیک اینجاهر شب می گشایم چو در و پنجره را..
شاخه پیچک مو.. با زبان هر برگ ... میبرد نام تو را آهسته...
باز هم میشنوم که صدای قدمت می آید ...
که از آن کوچه خاکی و بلند میروی آهسته...
لحظه ای بعد تو در خانه خویش.... همه درها بسته...همه درها بسته..
پنجره اما باز است هنوز... باد هم نام تو را میخواند ... شاخک پیچک مو،نام تو را می داند...

**میدونی که خوندن این شعر برام خیلی سخته.. میدونی که هر کلمش غمه همهی عالم رو تو دلم جمع میکنه.. اما .. می خوام که تغییرش بدم.. میدونم که تو هم اینو میخوای و کمکم میکنی...منتظرم!

به نام خدایی که محبت را دوست دارد....

شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را به حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند .خواند پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود :
صورتحساب:
تميز كردن باغچه
500 تومان

مرتب كردن اتاق خواب
500 تومان
مراقبت كردن از برادر كوچكم
1000تومان
بيرون بردن سطل زباله 500 تومان

نمره رياضي خوبي كه گرفتم
500 تومان

جمع بدهي شما به من
3000 تومان
مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت :
بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ
بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ
بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرك شوي ، هيچ
بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ

و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه
عشق
واقعي من به تو هيچ است.
وقتي پسر آن چه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد
قلم را برداشت
و زير صورتحساب نوشت :

قبلا به طور كامل پرداخت شده.

خدایا با تمام وجود دوستت دارم

عشق

 

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟

دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟

آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو

زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟

هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز

از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟

گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم

روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟

دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی

از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟

عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من

عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

                                                

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irبای

سلامی به عظمت عشق و به لطافت محبت

Hiآنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردممی گوید:دوستت دارم

پیش از آمدن تو آبی آرام اجازه ی جاری شدن را ندارد

شقایق عاشق عید است و منتظر

آسمان غمگین است و چشم به راه

پیش از آمدن تو قلب ها بی ستاره و تنها....

غروب بی افق و سپیده دم بی نور...

فاصله ها مبهم و رویا ها حقیقتی تلخ...

عشق احساسی غریب است و بهاری بی مفهوم و پوچ....

پیش از تو چشم ها در حسرت یک نگاه عاشقانه...

و چراغ ساحا آسودگی ها در بی کرانی دریا ناپدید...

پیش از تو نیازمند چیزی بودم که باورش کنم

و تو در راهی آرام و بی وقفه

اکنون به برکت آمدن توست

که معنای واقعی شکفتن را درک میکنم

نشسته ام به انتظاری شیرین تر از هر شاخه نباتی

همین

سلام دوستان...من مریم هستم و به همراه دوستم عسل سعی می کنم بهترین مطالب رو در اختیارتون قرار بدم....امیدوارم که از مطالب ما لذت ببرین

Bouquetزندگی مثل یک پیانو است دکمه های سیاه برای غم ها ودکمه های سفید برای شادی هاست اما زمانی می توان آهنگ زندگی نواخت که دکمه های سیاه و سفید را با هم فشار دهی

Kissesهمین دیگه...بای تا های