ملا و راهب !!!!
یک روز یک ملا و راهب با هم سفر مي كردند ، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد.
وقتي ان دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. راهب بلا درنگ دخترك را برداشت و از رودخانه گذراند.
آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام ملا كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:« دوست عزيز! ما نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس لطيف بر خلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.»
راهب با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد:
من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.![]()
با عرض پوزش از ملاهای عزیز![]()
|
اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش
اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو میشمارم
اگه همش پیش همه بهت میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب میبینم
منو ببخش اگه تو رو میسپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما
منو ببخش اگه برای چشمای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم
منو ببخش اگه فقط میخوام بشی مال خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم
تقدیم به همه ی عاشقان
| ||

بچه بودم تو نبودی شبا زود خوابم می برد
دل کوچیکم فقط غصه ی بازی رو میخورد
بچه بودم چقدر صاف و رون میخندیدم
خوبیش این بود که ازت نمیخوامت نمی شنیدم
بچه بودم همه ام مثل خودم بچه بودن
نرم وساده مثل خاکهای تو باغچه بودن
بچه بودم خبر از تو خبر از دروغ نبود
سر فکرهای پریشون انقدر شلوغ نبود
بچه بودم همه چی درست میشد سخت نبود
هیچکی اندازه ی من اون روزا خوشبخت نبود
بچه بودم هنوز کسی دلمو نبرده بود
هنوزم خدا اونو دست خودم سپرده بود
بچه بودم قدرمو بیشتر میدونست
کوچمون حال منو از تو که بهتر میدونست
بچه بودم کسی منو بخود اذیت نمیکرد
مث تو میون بازیا خیانت نمیکرد
بچه بودم کسی مثل تو باهام بد نمی شد
بی توجه از کنار رویاهام رد نمی شد
بچه بودم نبود اونکس که بهم راس نمیگفت
مث تو هیچکی بهم هر چی دلش خواس نمیگفت
بچه بودم عالمی بود آخه عاشق نبودم
از دس چشمهای تو تو حسرت دق نبودم
بچه بودم بدون هیچ غصه ای رفتم شمال
لب دریا خونه های ماسه ای بوی بلال
بچه بودم بدون تو خیلی خوش میگذشت
دنیارو کاش میدادم سالای رفته برمی گشت
بچه بودم خبری از التماس وخواهش نبود
لابه لای دفترام جز دو تا برگ یاس نبود
بچه بودم عکس تو باعث دردسر نشد
جزتو هیچکی باعث رفتن به سفر نشد

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست
تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست
تنهايي را دوست دارم...........
زيرا در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست
و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.
چون در تنهايي به تو فکر مي کنم .
شايد در سکوتي يا شايد در شبي سرد و باراني دوباره در کنارم باشي .
تنهايي را دوست دارم .........

دوست دارم
دوست دارم يه عالمه دوست دارم به وسعت يه آسمون به وسعت سيارمون دوست دارم به خاطر مهربونيات؛به خاطر خودت دوست دارم به خاطر وجودت دوست دارم به خاطر همه هستیت و ......







(متاسفانه اسمايل "سرشو بكوبه به نزديكترين ديوار" پيدا نكرديم، به جاش واستون گاو گذاشتيم حالشو ببرين!)



(واقعا هم چه فشارى وارد مى كنه به آم يه هفته تعطيلى!)
به صورتى كه ساعت ۳ بعد نصفه شب ميشينه چرت و پرت مى نويسه در حالى كه بايد مثل بچه آدم (بلانسبت البته) مطالعاتشو خونده باشه، مسواكشو زده باشه و كپه شو گذاشته باشه خبر مرگش!!!!







من نه آن ستاره ای هستم که با طلوع نخستین سپیدی صبح محو گردم