عشق

حیرت من وقتی به پایان می رسد که دیگر آسمانی بالای سرم نباشد.قلبم هنگامی از تپش باز می ایستد که دیگر تو روبرویم ننشسته باشی.دستهایم آنگاه از نوشتن باز می مانند که از دیدن چشمهایت محروم باشم.وقتی آسمان هست و تو هستی و چشمهایت همچنان مهمان لحظه های باشکوه خلوت من است، بهانه های زنده ماندن و زندگی کردن فراوانند.فراوان تر از قطره های باران بهاری.

   گاهی ابرهای کبود و سیاه راه را بر من می بندند و نمی گذارند دستم به خورشید برسد.گاهی پاهایم را توان راه رفتن نیست و هیچ جاده ای را همراه خود نمی بینم.گاهی همه جا دوزخ است، حتی کوچه باریکی که در آن به دنیا آمدم، حتی دفتری که دلتنگی هایم را به روی آن مشق می کنم.دلتنگی من وقتی به پایان می رسد که تو ای بهشت گمشده من از آسمان فرود آیی و اتاقم را از عطر عشقت پر کنی.

    دلتنگی من وقتی به شادی بدل می شود که از خودم جدا شوم و فرسنگها فاصله بگیرم و به تو برسم.تو همان بهشت گمشده ای که عطر هزاران گل را در خود پنهان داری.

                                          پس با من بمان ای بهشت گمشده من

                                                            فعلا با اجازه

     مي خواستم زندگي کنم ،  راهم را بستند.
                                     ستايش کردم ، گفتند خرافات است .
                                     عاشق شدم ، گفتند دروغ است.
                                     گريستم ، گفتند بهانه است.
                                     خنديدم ، گفتند ديوانه است .
               
                                                       دنيا را نگاه داريد ، مي خواهم پياده شوم

وقتي که ديگر نبود
من به بودنش نيازمند شدم

وقتي که ديگر رفت
من به انتظار امدنش نشسستم

وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد
من اورا دوست داشتم

وقتي که او تمام کرد
من شروع کردم...
وقتي او تمام شد...من اغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي کردن است...
مثل تنها مردن!

    مي خواستم زندگي کنم ،  راهم را بستند.
                                     ستايش کردم ، گفتند خرافات است .
                                     عاشق شدم ، گفتند دروغ است.
                                     گريستم ، گفتند بهانه است.
                                     خنديدم ، گفتند ديوانه است .
               
                                                       دنيا را نگاه داريد ، مي خواهم پياده شوم

    مي خواستم زندگي کنم ،  راهم را بستند.
                                     ستايش کردم ، گفتند خرافات است .
                                     عاشق شدم ، گفتند دروغ است.
                                     گريستم ، گفتند بهانه است.
                                     خنديدم ، گفتند ديوانه است .
               
                                                       دنيا را نگاه داريد ، مي خواهم پياده شوم

 

با من امشب چيزي از رفتن نگو


نه نگو


از اين سفر با من نگو


من به پايان ميرسم از کوچ تو


بامن از آغاز اين رفتن نگو


کاش ميشد لحظه ها را پس گرفت


کاش ميشداز تو بود و با تو بود


کاش ميشد در تو گم شد از همه


کاش ميشد تا هميشه با تو بود


بي تو طوفان زده ي دشت جنونم
صيد افتاده به خونم
تو چه سان مي گذري غافل ازاندوه درونم
بي من از شهر گذر کردي و رفتي
بي من از کوچه گذر کردي و رفتي
نگه ات هيچ نيفتاد به راهي که گذشتي
تا خم کوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم
چون به خانه برسيدم
چون در خانه ببستم
دگر از پاي نشستم
گوئيا زلزله آمد
گوئيا خانه فرو ريخت به سر من
بي تو من در همه شهر غريبم
بي تو کس نشنود از اين دل بشکسته صدايي
بر نخيزد دگر از مرغک پر بسته ندايي
تو همه بود و نبودي
تو همه شعر و سرودي
چه گريزي زبر من
که ز کويت نگريزم
من و يک لحضه جدايي
نتوانم
نتوانم
نتوانم...

 

باز ای الهه ی ناز

با دل من بساز

کین غم جان گداز

برود ز برم

گر دل من نیاسود

از گناه تو بود

بیا تا ز سر گنهت گذرم

باز می کنم دست یاری

به سویت دراز

بیا تا غم خود را

با رازو نیاز

 زخاطر ببرم

گر نکند تیر خشمت

دلم را هدف

به خدا همچو مرغ

پر شورو شعف

به سویت بپرم

ان که او ز غمت

دل بندد چون من کیست

ناز تو بیش از این

بهر چیست

تو الهه نازی در بزمم بنشین

من تورا وفا دارم

بیا که جز این

نباشد هنرم

این همه بی وفایی

ندارد سبب

به خدا اگر از من

نگیری خبر

نیابی اثرم... 

 

     انکه میگفت منم بهر تو

                                    غم خوار ترین

                                                     چه دل ازار ترین شد

                                                                            چه دل ازار ترین... 


 

امشب هوس یار به سر دارم و از او خبری نیست .

 
             هر چند بهار است ولی بی دل و دلبر ثمری نیست.

 

فردا که روم من به سراغش به کجا سر بگذارم

 

              افسوس که از آن آغوش گرم وسر زلفش خبری نیست

.

چند است هوای رخ دلبر به دل افتاد خدایا

 

               اما چه رخی کز غم دوریش برایم بصری نیست

.

به هوای رخ دلدار دلم را پر شادی کنمو راه پر از گل

 

                اما چه کنم کاین صنمم را ز گناه و زدیارم گذری نیست.

 

 گفتم بروی می شکنم می گریم می روم از هوش

 

                او را زشکستن زگسستن ز بریدن حذری نیست

 .

دارم به سرم تا غزلی از لب لعلش بسرایم

 

              صد حیف و صد افسوس که از قافیه سازم خبری نیست.!!!


 

عاشقونه نگام نکن نذار دوباره بشکنم
نذار تو این غروب سرد از همه چی دل بکنم
نذار صدای نفسات بغض صدامو بشکنه
که این سکوت لعنتی تنهاترین حرف منه
با نامهربونی نگاه چشامو بارونی نکن
واسه یه عشقه بی دلیل قلبمو قربونی نکن
نگاه سردمو ببین دیگه دل ازت نمبره
هیشکی واسه عاشق شدن قلب یخی نمیخره


به خدا قسم...
قسم به نان ونمك..
به شرم تو....
به چشمهاي قشنگ تو
اندازه هرچه دل تنهاييم بخواهد...
و با همه وجود..
وبا هرچه عشق..
و عشق
ای ماهرخ زیبای من...
دوستت دارم

 

 

Image and video hosting by TinyPic 

   یک روز تو دفتر دلم تصویر عشق رو کشیدم
 تو خلوت سرد تنم یه رد پایی کشیدم
درست مثل یه همسفر تو قصه ها می دیدمت
 اخه توی دفتر عشق یه رنگ خوب کشیدمت
اما نمیدونم چی شد سیاهی دورش حلقه زد
 از توی نقشه ی دلم چه بی خبر پر زد و رفت
اخه مگه نمی دونست قلبشو ابی کشیدم
 دیگه توی دفتر دل تصویر عشقو ندیدم
کنار عکسش خودمو با چشم گریون کشیدم

 

آهنگ دلنشین باران طنین صدایت را برایم به ارمغان می آورد

باور نمی کنم.

هرگز باور نمی کنم که سال های سال

همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.

یک کاری خواهد شد.زیستن مشکل شده است.

و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و

                                              دیر می گذرند که احساس خفگی می کنم.

هیچ نمی دانم چرا؟

اما می دانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است.

و اوست که مرا چنین بی طاقت کرده است.

احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم.در خودم بیارامم

از "بودن" خویش بزرگتر شده ام و این جامه بر من تنگی می کند.

این کفش تنگ و بی تابی فرار!

عشق آن سفر بزرگ!...

آه!چه می کشم!

چه خیال انگیز و جان بخش است "این جا نبودن"...  

 

مصاحبه با خدا يه نوشته تخيلي و بر آمده از ذهن نويسنده است ولي درسهاي خوبي به ما مي ده :

مصاحبه با خدا........
خواب دیدم
در خواب با خدا گفتگوئی داشتم.
خداگفت:
پس می خواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم اگر وقت داشته باشید.
خدا لبخند زد، وقت من ابدی است.چه سوالاتی در ذهن داری،که می خواهی از من بپرسی؟
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟ خدا پاسخ داد...
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.
عجله دارند که بزرگ شوند وبعد حسرت دوران کودکی را می خورند.
این که سلامت شان را صرف بدست آوردن پول می کنند


وبعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.
این که با نگرانی نسبت به آینده، زمان حال فراموششان می شود.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند ونه در حال.
این که چنان زندگی می کنند که گوئی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گوئی هرگز زنده نوده اند.
خداوند دستهای مرا در دست گرفت ومدتی هردو ساکت ماندیم.
بعد پرسیدم
به عنوان خالق انسانها، می خواهید آنها چه درسهائی از زندگی را یاد بگیرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد،
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد، اما می توان محبوب دیگران شد.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارائی بیشتری دارد، بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم، ایجاد کنیم وسال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.
بابخشیدن، بخشش یاد بگیرند.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاً دوست دارند
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند وآن را متفاوت ببینند.
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
ویاد بگیرند که من اینجا هستم .Image hosting by TinyPic
همیشه

آنقدر شکسته ام که شکسـتنت به خیالم نیست

کامی ندیده ام ، نه... عاشـقی به کامـم نیست

 

خرده مگـیر که شاعر و عشـق هر دو یکیست

شعر نگفته ای شعر که خوانده ای جز کلام چیزی نیست

 

مرا به قالب شاعر و چهار چوب شعر نسپارید

مرا هیچ سـنخیتی به شـعر و شاعر نیست

 

توان به جان ندارم وگرنه داد میزدم

خدایا بگیر زندگیم که دیگر برای شکست نایی نیست

 

حال ِ مرا می بینید و خنده رقصان به روی لبم

به جان نداشته ام قسم که خـنده زقلبی نیست

 

مرا باور کـنید که دیوانه وار بی رحمم

خدای نکرده نمانید کنارم که کشتنت کاری نیست

اگر  می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.


ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.


ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را...  قلبت را...  حرفت را...


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد.


کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .

دلم برات تنگ شده

نمي‏دوني چقد دلم برات تنگ شده

با اينكه هميشه بيادتم ولي نمي‏دونم چرا بعضي وقتها

احساس دلتنگي عجيبي ميكنم

اندوه دوري از تو

گاهي،

مرا براي ادامه زندگي به شك مي‏اندازد

چگونه زيستن را

زماني از تو آموختم

و لذت عشق را

با تو تجربه كردم

اما اينك ...

نه زندگيم جاني دارد، نه عشقم رنگي

واين، ...

مرا براي ادامه زندگي به شك مي‏اندازد

 

نمی توانم عهد کنم تغییر نخواهم کرد

نمي توانم عهد كنم كه گاهي احساسات تو را جريحه دار نخواهم كرد

نمی توانم عهد کنم که خلقیات متفاوت نخواهم داشت

نمي توانم عهد كنم كه همواره قوي نخواهم بود

نمي توانم عهد كنم كه آشفته نخواهم بود

مي توانم عهد كنم كه همواره پشتيبان تو خواهم بود

نمي توانم عهد كنم كه قصوري نخواهم كرد

مي توانم عهد كنم كه با تو

افكار و احساساتم را با تو

سهيم خواهم شد

اما...

می توانم عهد کنم که تو را آزاد خواهم گذاشت تا خودت باشی

مي توانم عهد كنم كه با تو كاملا صادق خواهم بود

مي توانم عهد كنم كه هر كاري بكني دركت خواهم كرد

مي توانم عهد كنم كه با تو خواهم گريست و خواهم خنديد

مي توانم عهد كنم كه كمكت خواهم كرد به هدف هايت برسي

اما...

پيش از همه مي توانم عهد كنم كه

دوستت خواهم داشت

قصه نارسیس...

جوانك زیبایی كه هر روز در آبگینه ای صورت خود را می دید

و به تماشای زیبایی خود می نشست تا...

تا كه روزی محو زیبایی خود شد..در آب افتاد و....غرق شد

در آبگینه گلی رویید به نام نرگس

بعد از مرگ نارسیس فرشتگان جنگل به كنارآن آبگینه رسیدندكه

روزگاری از آبی شفاف و شیرین سرشار بود و اكنون جامی است

لبریز از اشك های تلخ...

فرشتگان پرسیدند:"چرا اشك می ریزی.....؟"

آبگینه گفت:"برای نارسیس گریه می كنم..."

گفتند:"تعجبی ندارد ما همه وقت در تمامی جنگل ها به دنبال آن

آفریده زیبا روی بودیم ولی....فقط تو می توانستی هر روز در

مقابل زیبایی او به سجده در آیی...."

آبگینه پرسید:"نارسیس مگر زیبا هم بود...؟"

با تعجب جواب دادند:"چه كسی بهتر از تو خبر داشت؟بر ساحل

تو خم می شد در آیینه ات هر روز رخ خود میدید"

آبگینه لحظه ای خاموش شد پس آنگاه گفت:"برای نارسیس گریه

می كنم ولی هرگز زیبایی او را ندیدم......

برای نارسیس گریه می كنم چون هر بار كه او بر ساحل من خم

می شد در آیینه چشمانش زیبایی خود را می دیدم....


پرواز،پيمودن آسمان است و به آن سوي باران رفتن. وراء را بوسيدن و به فرا رفتن. شکافتن هواي زندگي و کاويدن فضاي به چشم نيامدني. پرواز،خود را به باد وزان سپردن است و وزيدن.عبور اسن و ازدور به نظر رسيدن. پرواز، از بالا ديدن است و از پايين ديده شدن. گذشتن و گرفتار نشدن است است. دوست داشتن است و دل نبستن. پرواز،سبکبال بودن است و نداشتن. پرواز، ارتباط عميقي است با آنچه در عمق آسمان است. پرواز، کليد رهايي است...

و پرواز ،سکوت است و گاه فرياد کشيدن،سکوت است و گاهي فرياد کشيدن...

"
آره درسته؟.. همينه؟.. بازم برام تعريف کن... بهم بگو چه حالي داري.. يا به قولي.. احساست چيه الان؟ تا ما هم خودمون و براي ادامه ي اين پرواز آماده کنيم..."

سلام....

هر وقت نمیتونم حرفم و بزنم ، هر وقت اینقدر حرفام زیاده و میخوان از هم جلو بزننن  اونوقته که بازم تنها کلمه ای که میتونم به زبون بیارم همینه
...
همین...
فقط بگم سلام ای مهربونم... مهربون دورم..دور؟ تو که دور نیستی همین جایی مگه نه؟ همین جا و هر لحظه در کنارم... اما ...
میدونی که دیگه به رفتن جوره دیگه نگاه میکنم ..میدونم که این آگاهی رو تو بهم دادی .. این آرامش و تو تو قلبم گذاشتی..و گرنه.. یک لحظه هم دووم نمیووردم... میدونی که دیگه نمخوام حتی یه لحظه هم بیام اونجا که آدما به خیال خودشون وقتی به یاد عزیزاشون(؟) میوفتن پامیشن میان.. برام خیلی غریبه .. اصلا حس خوبی نیست .. چون من میدونم اونجا نیستی.. تو همین جا منتظر مایی... منتظری تا ما هم چوب خطمون پر بشه و بیایم... اما اینم میدونم که هنوز زوده چون هر لحظه که میگذره هر اتفاقی که میوفته میفهمم که هنوز از حقیقت زندگی هیچی نفهمیدم.. هنوز مونده تا برسم... ولی.. عزیزم.. مهربونم... همیشه به یادم... می دونی... من و و عشق ـ پاکم با هم یه قراری گذاشتیم دیشب...که:
"
وقتی هر دو مون بزرگ شدیم اندازه هم ، من قدده تو ،تو قدده من... اونوقت ... خیلی خوشبخت میشیم نه؟.."اونوقته که میتونیم دوتایی.. نه سه تایی.. یا شایدم چهار تایی بیایم پیشت... تا اون موقع منتظرمون میمونی؟... اما یه چیزیم بگم.. یه کمی میترسم هنوز.. راستش و بگم هنوز درک نکردم اما در حالم... کمکم کن..

ـ خانه کوچک من دور از خانه ی توست...
لیک اینجاهر شب می گشایم چو در و پنجره را..
شاخه پیچک مو.. با زبان هر برگ ... میبرد نام تو را آهسته...
باز هم میشنوم که صدای قدمت می آید ...
که از آن کوچه خاکی و بلند میروی آهسته...
لحظه ای بعد تو در خانه خویش.... همه درها بسته...همه درها بسته..
پنجره اما باز است هنوز... باد هم نام تو را میخواند ... شاخک پیچک مو،نام تو را می داند...

**میدونی که خوندن این شعر برام خیلی سخته.. میدونی که هر کلمش غمه همهی عالم رو تو دلم جمع میکنه.. اما .. می خوام که تغییرش بدم.. میدونم که تو هم اینو میخوای و کمکم میکنی...منتظرم!

دوستت داشتم می دونی چرا ؟ چون حس می کردم با تو عشق تو وجود من زنده شد . چون با وجود تو احساس می کردم دوباره متولد شدم . یه احساسی که تو اصلا شاید هیچ وقت نفهمی یعنی چی .

هر چی عشق و احساس داشتم به پات می ریختم . تو هم تظاهر می کردی که یه وقت کم نیاری . به خاطر همین هر روز بیشتر از دبروز دلم برات تنگ می شد . اونقدر لایق دونستمت که دو دستی قلبم رو تقدیمت کردم . تو هم به اصطلاح نامردی نکردی و دو دستی اونو چسبیدی و گفتی خوب ازش نگه دار ی می کنم مطمئن باش جای خوبی سپردیش . همیشه می گفتی من با همه ی ادم بدا فرق دارم من مثل اونا نیستم . . .

می دونی اعتماد کردن یعنی چی ؟ اعتماد خیلی سخته . خیلی . اونم تو این زمونه ی نامرد . اما من به حرفات اعتماد کردم به نگاهت و به چشمات اعتماد کردم . درست زمانی که بهت اعتماد کردم بی احساسی رو توی وجودت دیدم . دیدم که کم کم داری روی تمام احساساتم پا می ذاری . دیگه باورت ندارم . نمی خواستم اینو بگم ...

اما تو رفیق نیمه راهی بارها بهم ثابت شد . هر دفعه خودم رو دلداری دادم که همه چی درست می شه اما نه ! تو هیچ وقت نخواستی من رو بفهمی . چون هر وقت بهت احتیاج داشتم هر وقت احساس تنهایی می کردم و به دلگرمیت نیاز داشتم پشتم رو خالی کردی و من رو تنها گذاشتی ...

اینه رسم رفاقت ؟؟؟!!

کاش می فهمیدی با قبپلبی که امانت گرفتی بد تا کردی . حالا می دونم تو با همه ادم بدا فرق داری !!!

اره فرق داری . همه ی ادم بدا قلب دیگران رو یبار می شکنن اما تو روزی چند بار قلب منو می شکنی . روزی چند بار من رو می کشی و دوباره زنده می کنی . بارها روی قلب شکسته ام پا گذاشتی و له کردی و بی تفاوت گذشتی .

می دونی چیه ؟؟

نه نمی دونی .

یعنی هیچ وقت نخواستی بدونی هیچ وقت حاضر نشدی حتی یکبار بخاطر کسی که همیشه بخاطر تو غرورش رو له می کرد از غرور لعنتیت دست بکشی . دیگه می خوام دوستت نداشته باشم . شاید اینجوری یذره بتونی احساس منو درک کنی . نمیدونم ...

شایدم مثل بقیه چیزا از اینم خیلی ساده بگذری . اما این رو بدون همونطوری که تو روزی صدبار دل منو شکستی . یکی پیدا می شه که روزی هزار بار دلتو بشکنه ... 

 

 

 

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام. بهش لبخند زدم و گفتم: آره مي‌دونم. فكر خوبيه من هم خيلی تنهام .

يه روز ديگه بهم گفت: مي‌خوام تا ابد باهات بمونم؛آخه مي‌دوني؟   من اينجا خيلي تنهام. بهش لبخند زدم و گفتم: آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام.

يه روز ديگه گفت: مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا . آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام. بهش لبخند زدم و گفتم: آره مي‌دونم فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام.

يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم . آخه مي‌دوني؟من اينجا خيلي تنهام. براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه من هم خيلی تنهام.

يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت :من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم .آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام. براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: آره مي‌دونم. فكر خوبيه من هم خيلي تنهام حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام...

 

در جلسه امتحان عشق من مانده­ام و یک برگه­ی سفید!! یک دنیا حرف نا گفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی... درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی­شود!!! در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی می­کند!!! و برگه­ی سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش می کشد!!! عشق تو نوشتنی نیست... در برگه­ام کنار آن قطره یک قلب کوچک می­کشم! وقت تمام است.

برگه­ها بالا

 

 

من از یک شکست عاشقانه می آیم. بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند. شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه­ی پنهان شدن. می­گویند از صبح بنویس از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجره­ی چشمانم را شسته است. همه دلشان نقش های مثبت می­خواهد و آدم های خوشحال اما من گمان

 می­کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم. بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه­ی لحظه های تنهایی من است.

قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه­ی دوست داشتنی زندگیم از عهده­ی داشتنش برآید.

سقف اعتماد تعمیری­ ست مدام چکه می کند آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد خالی ست.  نمی توانم باورش کنم نه رفتنش و نه ماندنش را...

مهم نیست تمتم سرزنش ها را می پذیرم به بهانه­ی تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را  می سوزاند. این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است اگر ترانه ها ثمره­ی تخیل بود به جنون  نمی رسید.اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی ست.خلاصه غم سنگینی ست اگر سرنخواستن دلی دعوا باشد.اما همیشه حق با برنده ها نیست میشود در عین بازنده بودن سربلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد.

 اما همین, گریه­ی شبانه می آورد,دانستنش آدم را کم کم می کشد, بی علاج است,قرار بود حقیقت را بگویم سخت است خبر کاملا ناگوار و واقعی ست اون یکی رو جز من داشت...

 گریه می کنم, سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد

 بلند مثل اورست او نمی شنود و نمی داند که ماه خوشبختی مشترک همه­ی بی ستاره هاست, مثل اقیانوس ,با شکوه

یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر آشفته­ی من است:

 

چی کار کرد این دل سادم                                                          که از چشم تو افتادم؟؟

به نام خدایی که محبت را دوست دارد....

شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را به حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند .خواند پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود :
صورتحساب:
تميز كردن باغچه
500 تومان

مرتب كردن اتاق خواب
500 تومان
مراقبت كردن از برادر كوچكم
1000تومان
بيرون بردن سطل زباله 500 تومان

نمره رياضي خوبي كه گرفتم
500 تومان

جمع بدهي شما به من
3000 تومان
مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت :
بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ
بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ
بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرك شوي ، هيچ
بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ

و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه
عشق
واقعي من به تو هيچ است.
وقتي پسر آن چه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد
قلم را برداشت
و زير صورتحساب نوشت :

قبلا به طور كامل پرداخت شده.

خدایا با تمام وجود دوستت دارم