قصه نارسیس...
جوانك زیبایی كه هر روز در آبگینه ای صورت خود را می دید
و به تماشای زیبایی خود می نشست تا...
تا كه روزی محو زیبایی خود شد..در آب افتاد و....غرق شد
در آبگینه گلی رویید به نام نرگس
بعد از مرگ نارسیس فرشتگان جنگل به كنارآن آبگینه رسیدندكه
روزگاری از آبی شفاف و شیرین سرشار بود و اكنون جامی است
لبریز از اشك های تلخ...
فرشتگان پرسیدند:"چرا اشك می ریزی.....؟"
آبگینه گفت:"برای نارسیس گریه می كنم..."
گفتند:"تعجبی ندارد ما همه وقت در تمامی جنگل ها به دنبال آن
آفریده زیبا روی بودیم ولی....فقط تو می توانستی هر روز در
مقابل زیبایی او به سجده در آیی...."
آبگینه پرسید:"نارسیس مگر زیبا هم بود...؟"
با تعجب جواب دادند:"چه كسی بهتر از تو خبر داشت؟بر ساحل
تو خم می شد در آیینه ات هر روز رخ خود میدید"
آبگینه لحظه ای خاموش شد پس آنگاه گفت:"برای نارسیس گریه
می كنم ولی هرگز زیبایی او را ندیدم......
برای نارسیس گریه می كنم چون هر بار كه او بر ساحل من خم
می شد در آیینه چشمانش زیبایی خود را می دیدم....
جوانك زیبایی كه هر روز در آبگینه ای صورت خود را می دید
و به تماشای زیبایی خود می نشست تا...
تا كه روزی محو زیبایی خود شد..در آب افتاد و....غرق شد
در آبگینه گلی رویید به نام نرگس
بعد از مرگ نارسیس فرشتگان جنگل به كنارآن آبگینه رسیدندكه
روزگاری از آبی شفاف و شیرین سرشار بود و اكنون جامی است
لبریز از اشك های تلخ...
فرشتگان پرسیدند:"چرا اشك می ریزی.....؟"
آبگینه گفت:"برای نارسیس گریه می كنم..."
گفتند:"تعجبی ندارد ما همه وقت در تمامی جنگل ها به دنبال آن
آفریده زیبا روی بودیم ولی....فقط تو می توانستی هر روز در
مقابل زیبایی او به سجده در آیی...."
آبگینه پرسید:"نارسیس مگر زیبا هم بود...؟"
با تعجب جواب دادند:"چه كسی بهتر از تو خبر داشت؟بر ساحل
تو خم می شد در آیینه ات هر روز رخ خود میدید"
آبگینه لحظه ای خاموش شد پس آنگاه گفت:"برای نارسیس گریه
می كنم ولی هرگز زیبایی او را ندیدم......
برای نارسیس گریه می كنم چون هر بار كه او بر ساحل من خم
می شد در آیینه چشمانش زیبایی خود را می دیدم....

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 15:50 توسط زهرا
|
من نه آن ستاره ای هستم که با طلوع نخستین سپیدی صبح محو گردم