باور نمی کنم.
هرگز باور نمی کنم که سال های سال
همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.
یک کاری خواهد شد.زیستن مشکل شده است.
و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و
دیر می گذرند که احساس خفگی می کنم.
هیچ نمی دانم چرا؟
اما می دانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است.
و اوست که مرا چنین بی طاقت کرده است.
احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم.در خودم بیارامم
از "بودن" خویش بزرگتر شده ام و این جامه بر من تنگی می کند.
این کفش تنگ و بی تابی فرار!
عشق آن سفر بزرگ!...
آه!چه می کشم!
چه خیال انگیز و جان بخش است "این جا نبودن"...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 13:45 توسط زهرا
|
من نه آن ستاره ای هستم که با طلوع نخستین سپیدی صبح محو گردم